تبليغاتX
دوستم بدار شاید فردایی نباشد

دوستم بدار شاید فردایی نباشد

بنام آنکه آشنایی را با لبخند دوستی را با محبت و جدایی را با اشک افرید .

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

داستان تابستون من


خدایا!به گناه آلوده ام و تو پاک و مطهر هستی. خدایا! تشنه رحمت توام، تا از دریای

خطاهایم عبور کنم. خدایا! بخشایش تو بی کران است، این خطا کار را از خاطر مبر.


با نام و ياد خدا اين پست را آغاز ميكنم

سلام بر دوستاي گلم خوبيد ؟؟؟

اميدوارم هميشه شاد باشيد....

همونطور كه ميدونيد من يه مدتي تو نت نبودم وخيلي دلم واستون تنگ شده

و همچنين چون بهتون سر نزدم ميدونم از دستم ناراحتيد(البته اگه براتون مهم بوده باشم)

حالا ميخواستم با بيان دلايل عدم حضورم,منو عفو كنيد

داستان از اين قرار بود كه اول تابستون همون موقعي كه پست آخرمو گذاشتم اوج حرفو حديثاي سياسي بود فكرم فقط شده بود مرور اخبار  سياسي كه از دور عقب نيوفتم آخه ميدوني تو دانشگاه يا شركت يا حتي تو اتوبوس و خيابون هم بحث هاي سياسي حمله ميكرد و بايد سلاحي به نام اطلاعات هميشه همراهت ميبود

بگذريم در كل بدليل مشكلات و مشغلات فراوان نميتونستم بيام و پستي بذارم البته هر روز بالا بودم ولي روحيه آپ كردن نداشتم

اين داستان ادامه داشت تا خورد به امتحانات دانشگاه كه اون هم بي نصيب از حوادث پس از انتخابات نموند

امتحاناتمونو بدليل مشكلات سياسي به تاخير انداختن و نتايج ونمراتمون دير اعلام شدو ديگه...بد بختي

بعد از اون همه دلهره كه فلان امتحانمون چه روزيه و چجوري تواين بلوا درس بخونيمو چه درسايي نمرش اومده يانه...

قسمت قشنگ تابستون به ما رو كرد كه اون هم با انتخاب واحد ترم تابستون شروع شد تجربه ايكه برام خيلي جالب بود

با انتخاب واحد ترم تابستون بايد يه واحد كارآموزي ميگذروندم كه اين واحدو اخذ كردم و رفتم به ديار غربت جهت گذروندن يه واحد كارآموزي...

رفتم جزيره لاوان تو خليج فارس كه يه كمي نزديك جزيره كيش ميشه,يه جزيره اي كه زمينش خشك و لم يزرع بود گرماي بيش از اندازه اي داشت طوري كه وقتي درختهارو از دور ميديدي مثه بيابونهاي تگزاس گرمارو با تمام وجود حس ميكردي

اما فقط ازين جزيره بد نگم اين جزيره به جز تاسيسات نفتي وپالايشگاهها و يه محله بومي نشين يه كمپي داشت براي كاركنان شركت نفت اونجا كه زير نظر شركت فلات قاره بود

اين كمپ مملو از امكانات تفريحي ورزشي و... بود  كه از قضا اين مدت ماهم اونجا اسكان داشتيم

امكانات تفريحي فراوون بود دونه دونه نميتونم همشونو نام ببرم در كل اينجوري بگم اين سفر  فقط اسمش كارآموزي بود بيشتر به يه مسافرت مجردي و تفريحي شبيه بود

البته اينم بگم اونجا هم بياد شما عزيزانم بودم مخصوصا تو كه داري متنو تند تند ميخوني مگه عجله داري!!!!!!!!!

آره رفيق اين مسافرت هم تموم شد حالا دوباره برگشتم تهران دوباره تو اين آلودگي صوتي ,آلودگي هوا وازهمه مهمتر آلودگي روحي ورواني دارم به زندگي روز مره و گذراي خودم لبخند تلخي ميزنم

ازاينكه چه فرصتهايي تو زندگي آدما پيش ميادو انسان به سادگي هر چه تمام ازشون ميگذره

آره داداش يا آبجي گلم اين بود داستان تابستون من حالا تو قضاوت كن بازم جايي براي گله و شكايت باقي ميمونه كه بهتون سر نزدم

دوستون دارم            نظر يادتون نره!!!!!!!!

يا علي



 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 2:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

عذر خواهی و خداحافظی و طلب دعا

 

سلام دوستای خوبم

       -اول اینکه میخواستم ازتون عذر خواهی کنم بابت غیبتم تو نت امیدوارم

 منو بخشیده باشید

       -دومین موضوعی که باید بهتون بگم اینه که ممکن هست دوباره چند

 وقتی غایب باشم چون از طرفی مشغلات کاری و مهمتر از اون فرا رسیدن

 ایام امتحانات عملا نمیذاره بیام پیشتون

چون تو دوره حساسی قرار گرفتم و ترم های اخر دانشگاه رو دارم سپری

میکنم بهمین دلیل کمی باید دقتمو زیاد کنم پس اگه کم پیدا شدم پوزش

میطلبم

یه خواهش برادرانه ازشما دوستای گلم دارم ازتون میخوام برای داداش

کوچیکتون دعا کنید چراکه تنها دعای شماست که میتونه کمک کنه که در سخت ترین لحظات دووم بیارم

دعام کنید که سخت محتاج دعاتون هستم

میشناسمتون که تک تکتون قلبهای پاکی دارید و دعاتون گیراست

میدونم که دعام میکنید

امیدوارم همتون تو زندگیتون موفق باشید

تا ایامی روانتر و  خوشتر    خدانگهدار

یا علی


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

فاطمه، فاطمه است.

اگر اندك زماني در اين پست تامل كنيد ازتون ممنون ميشم

دكتر علي شريعتي در كتاب فاطمه فاطمه است اينگونه مينويسد:

تسليت

 خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت.

گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند.

هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند.

اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".


و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم...
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.


خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.


نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.


فاطمه، فاطمه است.

 

 

   گریه کردم عقده دل وا شود اما نشد

              در مدینه گشتم و گمگشته ام پیدا نشد

                         جستجو کردم بسی در بین مظلومان ولی 
                                      از علی و فاطمه مظلوم تر پیدا نشد!!!

  من علی ام که خدا قبله نما ساخت مرا
              جز خدا و نبی و فاطمه نشناخت مرا
                     من که یکباره در از قلعه ی خیبر کندم
                               داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا

 

شهادت مادر غريبمون رو به تمامي دوستان عزيز تسليت عرض ميكنم

از دوستان عزيز ميخوام اگه مطلبي در اين رابطه دارن برام بذارن ممنون ميشم!!!

 


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 2:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

وچه زیبا فریدون مشیری می سراید

 

این اهنگ منو دیوونه میکنه

البته شعر كاملشو گذاشتم كه براتون مرجع باشه

بيتو مهتاب شبي

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد ، باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد ، يادم آمد كه شبي...

ادامه اين شعر زيبا در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 3:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

گریه خدا

قطره اشك ملكوتي
امروز، دم غروب از آسمان صدایی آمد...
 
 شاید صدای هق هق گریه.نگاه کردم؛ کسی گریه می کرد.

 سری به آسمان زدم؛ نگاه کردم؛ زمین سیاه بود، همه در خانه های گرم خود می خندیدند.

نگاه کردم، خدا گریه می کرد. این طرف دختر و پسر جوانی گیلاس هایشان را به سلامتی همدیگر نوشیدند…

آن طرف پدر و مادری خسته از ماراتن روزانه،روی کاناپه لمیده بودند

و پسر 13 ساله شان که پاورچین پاورچین می رفت تا CD جدیدش را در دهان کامپیوتر بگذارد...

کمی دورتر، واعظی برای چند پیرمرد و پیرزن احکام دفن میت می گفت و دورتر...

خیلی دورتر دخترکی از پدرش چیزی می خواست؛

خدا می شنید؛ من هم گوش کردم؛...

دخترک باید عروسک می خواست؛ باربی، سندی، و یا حتی سارا و دارا، اما نخواست.

تکه ای نان از پدر خواست تا در دهان معده گرسنه اش بگذارد و پدرهم، درد نداشتن را.

وحشتناکترین تراژدی ای که تماشا کرده بودم و ديدم كه  خدا گریه می کرد.

صدای گریه در آسمان و زمین پیچیده و اشکها از میان ابرها خود را بر زمین پرتاب کردند؛ من هم.

من زیر اشک های خدا قدم زدم، راه رفتم، دویدم. هوا، تاریک شده بود؛ از لباسهایم اشک می بارید، ایستادم، چرخیدم و چرخیدم

و بازهم خدا گریه میکرد! ...


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 8:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدايا نذار بزرگ شم

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدايا نذار بزرگ شم
الو ... الو... سلام

پله بسوي خونه خدا

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه

کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش

غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را

بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم

بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست

نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت

دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار

داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود

خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته

هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو

 کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت....

 

                                 بگذارید تا می توانم بازی کنم

                                                                              که فردا

                                با من بازی خواهند کرد

                                                                           بگذارید بچه بمانم....


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 12:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

جايگاه انسانيت

خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.

حيوانات را شهوت داد، بدون عقل

و انسان را شهوت داد با عقل ؛

هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است

و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند

از حيوان نيز بدتر است

دوستاي خوبم پس چه بهتر كه ما جايگاه انسان بودن خود را گم نكنيم

انسان بودن كم نعمتي نيست كه خداوند به ما عطا فرموده.

منتظر نظرات زيبايتان راجع به اين مطلب هستم


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 2:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

توصیف زیبای ملا صدرا

و چه زیبا صدر المتالهین خدا را وصف میکند

... خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان

 

 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

 

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

 

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

 

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

 

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...

 

پدر می‌شود یتیمان را و مادر

 

برادر می‌شود محتاجان برادری را

 

 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را

 

 طفل می‌شود عقیمان را

 

امید می‌شود ناامیدان را

 

 راه می‌شود گمگشتگان را

 

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

 

 شمشیر می‌شود رزمندگان را

 

 عصا می‌شود پیران را

 

 عشق می‌شود محتاجان به عشق را ...

 

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

 

 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل ،

به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

 

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

 

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

 

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

 

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

 

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

 

بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

 

 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

 

و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

 

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 4:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

اسير زندگي

خدايا كفر نميگويم ، پريشانم ، چه ميخواهي تو از جانم ؟
مرا بي‌آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي
.
خداوندا تو مسئولي.خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
.
چه رنجي ميكشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است.


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 ساعت 5:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

دنياي اس ام اس وجك(ادامه مطلب يادت نره)

از همه چی

برو ادامه مطلب جذابه


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط محمد در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 5:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


</